ﻭﺑﻼﮒ ﺭﺳﻤﯽ م.ا (مِه)

واقعﮔﺮﺍﻳﯽ (۱۲)

نویسنده :م. ا (مِه)
تاریخ:پنجشنبه 17 فروردین 1396-09:09 ب.ظ


   • ﺟﻬﺎﻥﺑﻴﻨﯽﻫﺎﯼ فلسفی، شباهتﻫﺎ و تفاوتﻫﺎ از شرق تا غرب: 

 ﺟﻬﺎﻧﺒﻴﻨﯽﻫﺎی فلسفی؛ آنگونه که مایه و محتوای آنها دستآورد اندیشه و درکی عقلانی باشد…، پدیدهﺍی نیست از آنِ یک گروه و یا منحصر به دستۀ خاصی از مردمان؛ آنچه بسته به نژاد و سرشت برخی از انسانﻫﺎ، به یکباره از میانی سربرآورد، باشد، بلکه این حادث، برخاسته از ضرورتیﺳﺖ که چون نهادی نیازمند به شناختِ جهانِ هستی در وجود و درون همگی انسانﻫﺎ جای دارد…، جهانﺷﻨﺎﺧﺘﯽﻫﺎﻳﯽ که اگرچه در بدو پیدایش خود، و به عللی نه چندان آشکار، بیشتر در ریخت و فرم و با مایهﺍﯼ افسانهﺍﯼ و اسطورهﺍﯼ جلوهﮔﺮ شد، اما همین جلوهﻫﺎ چون یک سرآغازی بود؛ آنﺳﺎﻥ ﮐﻪ در مسیر پیشرفت جوامع، دستخوش تغییر و دگرگونی گردید و بر پایۀ شرایط و چگونگی گسترش مناسبات اجتماعی، شیوۀ زندگانی مردمان و انگیزهﻫﺎﯼ تاریخی و جغرافیاییِ هر یک از جوامع، بالطبع با شباهتﻫﺎ و تفاوتﻫﺎﻳﯽ نسبت به دیگری و گاه کنشﻫﺎﻳﯽ دو سویه، کمﮐﻢ و یا توأمان رنگ و بویی عقلانی به خود گرفت، در کار با اندیشه، شکوفا گشت…، و بدینﺳﺎﻥ جهانبینیﻫﺎﯼ فلسفی پدیدار شد. 

 نکته مهم در مبحث شباهتﻫﺎ و تفاوتﻫﺎﯼ فلسفهﻫﺎﯼ شرق و غرب، و بطورکلی جهانﺯﻣﻴﻦ، این است که در این جستار، دو مادۀ شباهت و تفاوت، از دو سنخ و گونۀ جدا از همدیگر نیستند، به گفتۀ غربیان: «در پرداخت به شباهتﻫﺎﯼ میان انسانﻫﺎ، تفاوتﻫﺎﻳﺸﺎﻥ به میان میﺁﻳﺪ؛ تفاوتﻫﺎﻳﯽ که اهمیت کمتری نسبت به شباهتﻫﺎﯼ میان آنها دارند.» و شاید به راستی، شباهت و تفاوت دو واژۀ متضاد و یا روبروی هم نباشند، و چه بسا اینجا، تفاوتﻫﺎ زیرمجموعهﺍﯼ از شباهتﻫﺎ باشند! از اینرو بهتر این است که در این موضوع به دو مقولۀ شباهت و تفاوت، همزمان و به دنبال هم بپردازیم.  

 در بحث شباهتﻫﺎﯼ فلسفۀ شرق و غرب، رویکرد ما بیشتر در تعریف فلسفه نهفته است؛ فلسفهﺍﯼ که علمیﺳﺖ ـ علم به مفهوم عام ـ در شناخت ماهیتِ کلی هر موضوع با ابزار اصلی اندیشه و تفکر که این موضوعِ شناخت میﺗﻮﺍﻧﺪ شناخت ماهیت جهان باشد و یا شناخت ماهیت هر موضوع دیگر…؛ شناختی که همانﮔﻮﻧﻪ که گفته شد: برخاسته از نیازیﺳﺖ در وجود همگی انسانﻫﺎ که به هیچ نژاد، رنگ و گروه خاصی از مردمان، به تنهایی بسته و متعلق نیست، بلکه این مهم به ضرورت فردی و زیستی انسانﻫﺎ بازمیﮔﺮﺩﺩ. 
 نکته دیگر در بحث شباهتﻫﺎ: ضرورتﻫﺎﯼ اجتماعی، جغرافیایی و تاریخی، و رویهمرفته پیوندها و ارتباطات میان گروهﻫﺎﯼ انسانیﺳﺖ، کوچﻫﺎ و مهاجرتﻫﺎ، دادوستدهای بازرگانی میان کشورها و ﻣﻠﺖها، جنگﻫﺎ و درگیریﻫﺎﯼ تاریخی برای به دست آوردن داراییﻫﺎ و سرزمینﻫﺎﯼ بیشتر، و درنهایت پیوند میان فرهنگﻫﺎ، زبانﻫﺎ و اندیشهﻫﺎ…. ← ص ۲

ص ۲ 
 و اما در بحث تفاوتﻫﺎ؛ نخست نوع انگیزه و استعداد فردی، و سپس انگیزهﻫﺎﯼ خاصِ اجتماعی این قضیه جای دارد. در واقع سرگذشت اندیشهﻫﺎﯼ آدمی از تاریخ زندگی اجتماعی او جدا نیست، پیوند ناگسیختتی که میان نوع زندگی زمینی، و کم و کیف مراحل گسترش اندیشهﻫﺎ وجود دارد، یکی از مهمﺗﺮﻳﻦ ابزار در نشان دادن چگونگی و نوع رویکرد انسان به شناخت جهان پیرامون خود است، و از این دید است که تاریخ فلسفه جنبۀ درآمیختگی و عمومی خود را از دست میﺩﻫﺪ و سمت و سویی تخصصی میﮔﻴﺮﺩ؛ آنگونه که مورخان و پژوهشگران تاریخ فلسفه، بنیان کار را در بررسی علمیِ مراحل جداگانۀ تاریخی و جغرافیایی، کشف منابع و مآخذ با بهرهﮔﻴﺮﯼ از علومی چون؛ زبانﺷﻨﺎﺧﺘﯽ، فرهنگ و جامعهﺷﻨﺎﺧﺘﯽ…، میﺩﺍﻧﻨﺪ.

 فلسفه در مأخذ غربی آن، پدیدهﺍﯼﺳﺖ که در سدۀ ششم پیش از میلاد در شهرستان میلتوس¹ (یکی از کلونیﻫﺎﯼ باستانی مهاجرنشین یونانی تبار در کنارۀ جنوب غربی شبهﺟﺰﻳﺮﮤ آناتولی) پا گرفت؛ فلسفهﺍﯼ که به گمان نزدیک، دنبالۀ، نتیجه و شکل تکامل یافتۀ جهانبینیﻫﺎﯼ دیگری بود که از پیش در میان یونانیان، و پیشﺗﺮ از آن در تمدنﻫﺎﯼ باستانی بابل، آشور و مصر وجود داشت.
 بنابر نوشتهﻫﺎ و برخی از گزارشﻫﺎﯼ تاریخی، نخستین اندیشمند و فیلسوف اهل میلتوس، طالس² بود. نظریهﻫﺎﯼ وی در ﺑﺎﺏ هندسه و همچنین کوشش او برای شناختن جهان هستی از راه مشاهده و اندیشه با دوری جستن از تفسیرهای اسطورهﺍﯼ و افسانهﺍﯼ، جهانبینی او را از باورهای میتولوژیک³ همانند آن در بابل و مصر جدا و متمایز کرد و اینگونه شد که راه برای آیندگان بازﮔﺮﺩﻳﺪ که جهان و هستندهﻫﺎ را سوا از اسطورهﻫﺎ و نیروهای آن بشناسند و توصیف نمایند.

 همانﮔﻮﻧﻪ که در بخشﻫﺎﯼ پیشین نیز گفته شد: «بر پایۀ نظرﻫﺎ و دیدگاهﻫﺎﯼ کارشناسان و پژوهشگران تاریخ و فرهنگ؛ ﺗﻤﺪﻥﻫﺎﯼ کنونی در اروپا، بیشتر وامدار تاریخ و ﺗﻤﺪﻥﻫﺎﯼ باستانی روم و یونان هستند.» و اگرچه تمدنی هم که در سرزمین یونان به درخشانﺗﺮﻳﻦ شکل پدید آمد، از هیچ آفریده نشده بود و خود نتیجه و بسیار متأثر از جنبشﻫﺎﯼ مهاجرنشینی بود که از سوی شرق به غرب و بالعکس در جریان بود و این امر نشانﺩﻫﻨﺪﮤ وجود و اهمیت وجوه مشترک میان انسانﻫﺎﺳﺖ…، اما این نکته نیز بسیار مهم است که آنچه بر این سیاق در اروپا و رویهمرفته در غرب بر پایۀ شکل مناسبات اجتماعی، ضرورتﻫﺎﯼ تاریخی، انگیزهﻫﺎﯼ فرهنگی، زبانی، نوع زندگی و نیازها، پدیدار شد؛ بالطبع، بر چگونگی نگرش و رویکرد فلسفی آنان نیز تأثیرگذار بود و آن را جدا و متمایز از اندیشه و فلسفه شرقی میﮐﺮﺩ.   
 رویکرد اندیشۀ غربی، به گونۀ شگفتﺁﻭﺭﯼ، بیشتر گرایش به برگردان سیستماتیک و مجرد از جهان هستی دارد، آگاهیﻫﺎﻳﯽ که دربرگیرندۀ نشانهﻫﺎ، نمادها و سمبولﻫﺎﻳﯽ هستند که اشیاء و رویدادها به میزان کلیشان ساده شدهﺍﻧﺪ و ﮔﻮﻳﯽ هر آنچه در جهان است باید به روشﻫﺎﯼ گوناگون، جداسازی، ﺗﺠﺰﻳﻪ و تحلیل شوند، و بدینﮔﻮﻧﻪ حقایقی که تنها و فقط در پیوستگی و درآمیختگی، معنا دارند، به درستی شناخته و آشکار نگردند.
 در واقع اگرچه مردم جهان، مدیون بخش سالم دانش غربیان هستنند؛ آن پیشرفتﻫﺎﻳﯽ که از زمان دورۀ رنسانس تا به حال در زمینهﻫﺎﯼ گوناگون، چشمگیر، یاریﺩﻫﻨﺪﻩ و راهگشای مردمان بوده است، اما شاید، زین پس باید پذیرفت که این دانش در جاهایی نیز بسته و محدود است و جهان، نیازمند به کشف و یا نوآوریِ گونهﺍﯼ از علم و دانش دیگری نیز باشد!  ادامه دارد


_ فروردینﻣﺎﻩ ۹۶،ㄠ
 



-------------------
n ¹. Mīlētos
n ². Thalès
n ³. Mythologic / Mythological


دنبالک ها: واژهﻧﺎﻣﻪ ۲ 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرها()